تبليغاتX
دنيـــــــــا در آیـــنده

دنيـــــــــا در آیـــنده

مقاله - طرح های علمی - داستان

لبریزم از نفرتی جانسوز

شعر و متن پایانی از فرشید عزیز


خدای بلند مرتبه

خدای من
تو را چه شده است؟
تو مست کدام باده شده ای که چشم بسته ای بر هر چه ناپاکیست؟
صبرت سر نیامده است؟

لبریزم از نفرتی جانسوز
از قهقهه مستانه جلاد که بر خون قربانی پای می کوبد
دست می افشاند
و من
نشستم و گریستم
فریادی در اوج سکوت کشیدم
آیا کسی را پروای آن نبود که
وقتی مردی را در قربانگاه به جرم پاکی ، با دشنه ناپاکی ، سینه شکافتند
سر بردارد به تماشا و فریادی بکشد به اعتراض؟

روزگارمان روزگار تباهیست
هذیان گوییمان بی پایان
نرود از یادم
بعد او عشق نخواهد آمد.
ننگ و نفرین باد بر دجالان
فریبکاران
مرده خواران
و درود بی پایان باد بر همه مردان مردی که به زخم نامردی از پای در آمدند ولی

حسرت ذلت پذیری را بر دل زبونان ابدی تاریخ گذاشتند...







+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 1:25 AM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

آخرین شب سلطنت های مقدس (جمهوری اسلامی ) و طلوع خاورمیانه ی فدرال

  نه غزه ، نه لبنان / جانم فدای ایران

( با یاد و نام قهرمانان شهید روز عاشورای تهران در راه آزادی و دمکراسی و گریز از استبداد دینی )

آخرین امید های گفتگو و تعاملی سازنده میان آزادی خواهان و ولی فقیه با کشتار عاشورا از میان رفت تا دیگر بار شاهد آن باشیم که نخوت و تکبر و غرور دیکتاتور ها در فرجام منجر به زوال و فروپاشی یک حاکمیت می گردد . ولی فقیه در چنین زمانی که باید با سرازیر کردن پول به جامعه و توسعه ی کار و تلاش مشروعیت برای خود بخرد با هدر دادن مقبولیت خود آخرین میخ را بر تابوت متحرک جمهوری اسلامی کوبید تا تنها بازمانده ی حکومت های ائدولوژیک ( دینی ) دنیا فروریزد و ...

همواره سلطنت های خاورمیانه در پوششی از تقدس نمایان شده اند . خاورمیانه منطقه ای است که رئیس جمهور – انقلاب – ناسیونالیسیم – ادیان و...همگی در آن شکل سلطنتی به خود می گیرد . ساختار سلطنتی خاورمیانه بر خلاف نظم های برآمده از سلطان و امیران رویکردی پدرخوانده گی در منطقه داشته و از کاست قدرت پیچیده ای برخوردار می باشند . در جوامعی که شاه – سلطان و امیر بر آن حکومت می کند نوعی همبستگی میان شاه با منافع ملی احساس می گردد و این برآیند تفکر شاه – امیر و سلطان است که کوشش می کند مردمان کشور خود را تعالی بخشد . اما در ساختار های سلطنتی مقدس که اغلب به نام رئیس جمهور و انتخابات انتصابی و متقلبانه شکل می گیرد ، طبقه ی حاکم احساس ارتباط با مردم نداشته و هیچ گونه منافع مشترکی با ملت برقرار نمی سازد .

از این روی حاکمیت های سلطنتی مقدس در قالب رئیس جمهور و...کوشش عمده ی خویش را بر دو محور بنیادین استوار می سازد :

1- ایجاد و گسترش کاست قدرت

2- تقویت بنیه ی نظامی و سلاح های مخرب

لذا در ارتباط با ایجاد کاست قدرت و گسترش توان نظامی کشور های تحب تسلط اینگونه از حاکمیت ها بشدت به خرابه ای ویران مبدل می گردد .

علت ویرانی کشور در چنین ساختارهایی غارت کشور توسط هیات حاکمه و روند رو به رشد نظامی گری و توهم پدرخوانده گی منطقه ای – فکری است .

کشور های سلطنتی مقدس با ساختار رئیس جمهوری ، بنا به دلایل توجیه کنش های خود مشروعیت و مقبولیت خود را در خراج از کشور جستجو کرده و کوشش می نمایند به هر طریق ممکن در ارتباط با خصلت های نظامی گری گروه های تروریست را مورد حمایت قرار دهند . به تدریج چنین رفتاری توهم پدرخوانده گی فکری – منطقه ای – نظامی را در این حاکمیت ها ژرف تر نموده و همراه با گسترش تفکر پدرخوانده گی غارت کشور شدت می گیرد . به هر روی ، با تحرک ایالات متحده ی امریکا که در 11 سپتامبر در خاورمیانه شکل گرفت و عراق و افغانستان از چنگال آدم کشان جنایت پیشه رها شدند . روند رو به رشد و تمایل گسترده ی دمکراسی خواهی و رعایت حقوق بشر در منطقه پای گرفته و هر لحظه بر گستره ی آن فزوده می شود .

دلایل اقبال دمکراسی و مبانی حقوق بشر در خاورمیانه را به چند دلیل مهم می توان مرتبط دانست :

الف- جنایات بی رحمانه ی گروه های تروریستی که عناوین دینی و ائدولوژیک را یدک می کشیدند .

ب- کشتار و عدم وجود شرافت انسانی – آزاده گی در سلطنت های مقدس با ساختار جمهوری

ج – غارت و ویرانی کشور های تحت سیطره ی سلطنت های مقدس و ناکامی مردم از برخوداری از زندگی – اعتبار – آبرو و منزلت بین المللی به سبب رفتار های پدرخوانده گی و تلاش های کاست قدرت در بحران آفرینی منطقه ای

د- افزایش تحصیلات و دانش همراه با جوانی جمعیت این کشور ها . جمعیت جوان و آزادیخواه در کنش با رفتار های دیکتاتوری مقدس بی پروایی را پیشه ساخته و در تقلا برای دمکراسی و توسعه ی ملی همراه با آزادی حق تعیین سرنوشت ، کاست قدرت و پدرخوانده ها را به چالش می کشند .

ذ- تعارضات و رقابت های درون گروهی کاست قدرت که به نسبت غارت انجام شده و تبعیض در رانت های اعطایی با یکدیگر به مبارزه بر می خیزند

ع- رفتار ایالات متحده در توسعه بخشی و گسترش آزادی های مدنی در کشور های عراق – افغانستان و...که موج جدیدی از آزادی خواهی و رفاه بر آمده از دمکراسی در فرصت های برابر را طلب می کند

بدین لحاظ اکنون خاورمیانه آخرین شب های ستم بار دیکتاتوری های مقدس را سپری می سازد . در این واپسین شب های تاریک دیکتاتوری ، کاست قدرت ضمن غارت کشور موجی از نفرت قومی – زبانی – نژادی را پدید می آورد . هنگامی این نفرت گسترش می یابد که دیکتاتور های منطقه با سرکوب شدید اقلیت های قومی – زبانی – دینی کوشش می کنند در آخرین تلاش برای بقا جامعه ای یک نواخت و همگن را بسازند . ج

امعه ای که رعیت بی چون و چرای حاکمان بوده و ارباب مداری پدرخوانده ها را بپذیرد .

در چنین وضعیتی فشار بی نهایتی به گرو ه های قومی – اقلیت ها وارد شده و پتانسیل وحشتناکی از نفرت و تجزیه طلبی سرزمینی در آنها شکل می گیرد .

با این حال فرصت آزادی و دمکراسی در پایان شب دیکتاتوری موجی از چالش ها را فراهم می سازد . اما آنچه که در این میان موجب اقبال و توجه عموم مردم قرار می گیرد روند همگرایی برای توسعه و آزاد های مدنی در تحت لوای دمکراسی و رفتار های دمکراتیک می باشد .

به دیگر سخن جمعیت جوان و تحصیل کرده ی منطقه و کشور های دیکتاتوری زده به خوبی واقفند که هر گونه بروز خشونت در هر رفتاری موجی از فاجعه را ببار خواهد آورد و از آنجا که تمایل عمومی منطقه به حفظ و گسترش مبانی حقوق بشر و دمکراسی است . این اندیشه سبب می گردد که ضمن درک رفتار های اقلیت ها نسبت به احقاق حقوق آنها و تعیین حق سرنوشتشان به روش های دمکراتیک عمل کرده و این روند را از مجاری انسانی و عقلایی اجرا نمایند .

با این همه در آخرین شب های عمر دیکتاتوری های مقدس در خاورمیانه چنین به نظر می رسد که منطقه به سبب اختلاط قومی – زبانی – چیده مان اقلیت ها – همسازی های برون مرزی - ...و اشتراک منافع مردم منطقه در حوزه های سرزمینی دیگر نیاز به یک ساختار سیاسی دمکراتیک ویژه ای دارد . ب

ه تعبیر دیگر از آنجا که ساختار های دیکتاتوری موجب غارت کشور ها ، نفرت قومی ، ویران سازی نهدا های مرجع و... گردیده لازم است برای پیشگیری از رنج نبرد های داخلی و خارجی همچنین هم افزایی توسعه ی پایدار نهاد های اجتماعی – سیاسی – اقتصادی خاصی در منطقه ایجاد گردد .

اصل نخست در پای گیری نهاد های مدنی خاورمیانه ایجاد گفتگو و اشتراک مساعی در توسعه ی اقتصادی تمامی مردم منطقه می باشد .

همچنان که الزامی است آشتی گسترده ی منطقه ای به وجود آمده و اختلافات کهن مرزی – فکری جای خود را به مبانی حقوق بشر و دمکراسی توسعه یابنده بدهد .

لذا اکنون با توجه به شرایط خاورمیانه و نقش ایالات متحده ی آمریکا در استقرار آزادی و حاکمیت های دمکراتیک ، وحشت توده های مردم از ائدولوژی های حاکمیتی – انزجار و ترس از تروریست های دینی و مذهبی – گسترش فقر و گرسنگی به تبع سلطنت های مقدس جمهوری و..هراس مردم ازسرکوب های جنایتکارانه .

خاورمیانه بیش از هر زمان دیگری آماده است که با ایجاد نهادی مدنی خاورمیانه ی بزرگ فدرال را ایجاد نماید و همچون اتحادیه ی اروپا بمثابه یک قدرت هماهنگ در رفتارها و کنش های اقتصادی – اجتماعی عمل نماید .

از این روی به نظر می رسد که در شامگاه حاکمیت های دیکتاتوری منطقه ی خاورمیانه نقش مهم نهاد سازی برای تشکیل خاورمیانه ی متحد فدرال بر عهده ی جوانان تحصیل کرده – ملت های از بند گریخته – کشور های دمکراتیک و قدرت های جهانی بین المللی به ویژه ایالات متحده ی آمریکا است که باید اجرا گردد .

تشکیل خاورمیانه ی فدرال و بزرگ بی گمان ضمن حل معضل اقلیت های بزرگ قومی – دینی – زبانی – اجتماعی راهکاری برای توسعه ی منطقه بوده و ظرفیت های سیاسی منطقه را افزون خواهد ساخت . در واقع این نهاد تنها رفتار خردمندانه و ارزش مندی است که می تواند ضمن اتحاد کرد ها در داخل یک بلوک سیاسی در مجموعه ی فدرال – ترک ها در مجموعه ای دیگر از فدرال ... مشکلات بسیار خشونت بار و مهلک منطقه را که سالها است با آن دست به گریبان است حل و فصل نماید . همچنان که وجود چنین اتحادیه ی قادر است نزاع تاریخی اسرائیل و فلسطینی ها را برای همیشه از بین ببرد .

چرا که فلسطینی ها با توجه به کمک های کشور های عربی و دیگر کشور های اسلامی از دیر باز فقط برای جنگیدن و کشتار تربیت شده اند و هیچ راهکار معیشتی دیگری را نمی آموزند از این روی هنگامی که فدرال خاورمیانه شکل بگیرد قاعدتا گسیل سلاح و پول به فلسظینی ها قطع شده و کشور های توسعه یافته ی منطقه نظیر ترکیه – اسرائیل – مصر و ایران قادر خواهند بود با آموزش های حرفه ای و تکنولوژیک آنها را در مسیر درست زندگی قرار دهند . بدین لحاظ اگر جهان تمایل به امنیت انرژی در منطقه ی خاورمیانه داشته باشد ، اگر کشور های توسعه یافته عزم نابودی تروریسم را داشته باشند ، اگر اراده ی جهانی برای توقف ناامنی و خشونت در جهان شکل گرفته باشد و چنانچه دنیا و مردمان خاورمیانه به این درک رسیده باشند که برای پیشگیری از هر گونه اختلاف و کشاکش سیاسی نیاز به نهادی فدرال در منطقه وجود دارد در آن صورت توافقی جهانی – منطقه ای بی تردید موجب خواهد شد خاورمیانه ی فدرال شکل بگیرد . خاورمیانه ای که در آن اختلافات دینی و مذهبی به سبب گریز از باور های افراطی بسوی سکولارو لائیک شدن پیش رفته و مناسبات قومی – اجتماعی در ظرفیت حقوق بشری حل و فصل خواهد گردید . آنچه که شاید در این اتحادیه ی منطقه ای موجب اختلال در روند گردد ، تنها قدرت و توان مالی – اقتصادی کشور های نفتی خواهد بود .

مسئله ای که به تدریج در حال اثبات است که نفت و سرمایه های نفتی موجب توسعه الزاما نشده و کشوری مثل ترکیه و اسرائیل بدون نفت از بسیاری از کشور های نفتی منطقه درآمد سرانه و ثروت ناخالص و تولید خالص ملی بیشتری دارند . بدین سبب هیچ عاملی اکنون نمی تواند مانعی برای ایجاد خاورمیانه ی فدرال و دمکراتیک گردد . این عصر طلایی نفرت از افراط گرایی دینی و ترورهای جنایتکارانه ی جهانی عاملی است که باید به سرعت مورد توجه قرار گرفته و پایه های نهادسازی منطقه ای را شکل دهد .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 11:37 PM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

ینگستون هیوز

بگذارید این وطن دوباره وطن شود" ترجمه احمد شاملو

 

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی

....
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.
هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم

....

آزاده گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی خواندم هنوز امّا
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن من است.
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد.
آه، آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می باید
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر ...

و بار دیگر وطن را بسازیم








 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:0 AM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

سکوت در برابر کشتار و آزار ...ملتی در بیچاره گی

 سکوت وجدان                 

مرگ و کشتار، جنایت و آدم کشی ...

         Foreign                                      

Have you ever been

Disc rim innate against

And you be offended

And bereaved? Because

You live in foreign land    

             

                        Nelson jygreic

 

جهان در این سکوت به طنز تاریخ سرزمینی می اندیشد که برای نخستین بار در ان کوروش کبیر منشور حقوق بشر را در ان روزگار نادانی و پلیدی برای جهانیان به ارمغان اورد . جهان به این طنز و هجو می نگرد که پیامبر باستانی اش گفت  :

                                  من از برای رفع تاریکی شمشیر بر نمی کشم بلکه چراغی می افروزم

 

جهان می اندیشد که چه بر سر این ملت متمدن امده است که اینک برای دفع پشه ایی خمپاره ایی شلیک می کند . طنزی تلخ برای سرنوشت مردمانی که تمام افتخار انها دانایی بود .

جهان می اندیشد که چگونه می توان در روی اقیانوسی از دانایی و دارایی گدایی کرد ؟

مساله تنها این نیست که ما  قادر به درک مناسبات و تعاملات بشری و انسانی نیستیم . بلکه مساله ی مهمتر ان است که همراه با فقرو ناداری محبت و نوازش را هم گدایی می کنیم . ما گدای محبت روسیه – بولیوی – ونزوئلا و... شده ایم .

ملتی که تاریخش سراسر دلاوری و شهامت و بخشش بود . ملتی که برای یهودیان دربند بابل کمک های بسیاری نمود تا انان در سرزمین خود معبدو عبادتگاه بسازند ... ملتی که در اوائل دهه ی 70 میلادی تمامی شیوخ عرب از دبی تا قطر و از یمن تا عربستان را مدیون الطاف ملوکانه ی خویش می نمود . اینک برای حضور در شورای همکاری خلیج فارس التماس می کند تا در انجا با حضورش شرف و عزت ایرانیان را به تمسخر گیرند و از ..

جهان با حیرت نگاه می کند به دستاورد های طنز گونه ی ما . به ان که پس از ده ها سال حاکمیت ارزش های اسلامی اکنون باید با بیشترین تعداد معتاد . با روسپیان سرویس دهنده به خارجیان و به ویژه اعراب . با بیشترین میزان رشد ایدز پس از روسیه و... مواجه باشیم ...با همردیفی فساد اداری در حد زیمباره و....اخذ رتبه ی 164 کشور فاسد دنیا ...

طنزی تلخ است .

 سرنوشت ملتی که روزگاری اراده ی حضور و جود در مرتبت  5 قدرت بزرگ جهان را در سر می پروراند . اینک باید برای بقا خویش . فقط برای زنده ماندن بجنگد .

رتبه ی بهداشتی ایران در میان 192 کشور جهان 123 شده است . رتبه ی درامد سرانه ی ایران کمی بیشتر از افغانستان است چرا ؟

 ایا این طنز نیست ؟

جهان می اندیشد که  ایا این طنز نیست که از سویی ما در باروری اتم ها  ( انرژی هسته ایی که حق مسلم ما است ...) به قیمت تباهی کشور پافشاری می کنیم و از ان سو در تامین لقمه ای نان محتاج همه ی دنیا شده ایم ؟

چگونه نباید بر این درد گریست ؟ چگونه نباید درد خنده داشت برای میلیون ها بیکاری که با نفت قیمت 150 دلار همچنان بیکار بودند و با نفت 37 دلار هم باز بیکارند ؟

جهان در سکوت وجدان به این می اندیشید .که سرنوشت ما  با چنان سرشتی باستانی و دیر پا به کجا خواهد رسید ؟

جهان خاموش به نظاره ی مرگ تمدنی نشسته است که با تمسخر شرف و عزت خویش نیستی را جستجو می کند .

جهان در این سکوت سرد به میلیونها ایرانی بی نوا اما  میلیاردری  ( به سبب وسعت دارایی های نفتی – گاز ی – کانساری – اقلیمی – تاریخی – جاذبه ی گردشگری و...)می نگرد که نانی برای شب ندارند . به کودکان خیابانی . به دختران گل فروش هر چهار راه . به زنان خیابانی که برای لقمه ای نان شرف می فروشند می نگرد و ارام ارام گریه می کند در حالی که خنده ای برلب دارد و دریغی بر دل ...

در جهانی که بسر می بریم  در میان این درد خنده های تلخ انسانی  هنوز ایستاده ایم تا تارج ثروت و عشق و محبت مان را ببینندو ببینیم .

ما غیر خودی ها ما خارج از کاست قدرت . ما تحقیر شده ها چرا نباید به حال خود بخندیم چرا ؟

 

 Foreign                                                                   

Have you ever been

Discrim inated against

And you be oofended

And bereaved? Because

You live in foreignland    

             

                        Nelson jygreic

 

غريبه

ايا تا كنون شده عليه تو تبعيض قايل شوند

وتو مايوس ودلگير باشي؟

زيرا تو در سرزمين غريب زندگي مي كني.

 

 

جهان در سکوت وجدان به ما غریبه ها در سرزمین مادریمان می نگرد . به ما که هیچی نیستیم و هرگز هیچ نخواهیم بود .

 ما را به هم نشان می دهند تا به ما بخندند . بخندند به مردمی که نمی توانند در سرزمین مادریشان سهمی از زندگی – جرعه ایی از خوشبختی – لیوانی سعادت – و ته ساندویچی از محبت داشته باشند  

 

جهان هم نفس نمی کشد . هیچکس نفس نمی کشد . همه مرده اند گویا در این تاتر کمیک . همه مرده اند .

 هر روز به پنجره نگاه می کنم . هر روز برای مرگ باور هایم می گریم . هر روز از روزنه ی کوچک در به بیرون سرک می کشم . جهان ساکت است اما و ما در آن بسر می بریم . بی ان که سهمی از خوشبختی داشته باشیم . هر روز ساعت ها به دنیایی نگاه می کنم که برای ما می گرید با لبخندی بر لب و من انتظار می کشم رفتن تابوت ها را ...چرا نباید بخندم وقتی که به انتظار مراسم تدفین عشق ها و رویا هایم لباس های سیاهم را بر تن دارم ، هنگامی که به مردان و زنان وجوانان کشورم تجاوز می کنند و قتل پشت قتل – زندان در پی زندان سرنوشت شوم ملتی غارت زده و اسیر شده است .

 چرا نباید به اسمانی نگاه کنم که خورشید ندارد و ستاره هایش پیشاپیش برای من زنده عزاداری می کنند و برای تمام فرزندان سرزمینم و...برای وجدان ، شرف آزادی ، بنیان انسانیت ، فروغ حرمت آدمی و...

 جهان در سکوتی سرد و بی روح ما را به نظاره ایستاده است . ما را که تابوت خویش بردوش می کشیم و صلیب هایمان را در هیاهوی زنده بادو مرده باد – نفرت و اندوه بر زمین محکم می کوبیم تا زودتر اسیر نفرین مرگ خویشتن شویم .

جهان در سکوت وجدانش به دلقک هایی می خندد که بیهوده می کوشند بر مسند بزرگی بنشینند . نگاه می کند دنیا ما را که نردبان بی تکیه گاه شده ایم و می خندد ... درد خنده .

جهان در سکوتی سرد برای ما که گور جایمان را حفر می کنیم  می خندد و ما گمان می کنیم که خیلی شکوهمند و شادی بخشیم . وقتی که برای خود و برای دوستان ناشناسمان گریه می کنیم . هنگامی که برای غریبه ها نان می بریم و فرزندانمان گرسنه اند ...زمانی که حتی دیوانه ها نمی توانند چنین رفتاری داشته باشند و سرمایه های دینی ، باوری ، اعتقادی و ...از میان ببرند ..واقعا کدام ابلهی می توانست بیسجی همواره قهرمان کشور را تبدیل به آدم کشانی بی هویت نماید ؟ چه کسی در این اضطراب سود می برد ؟...و باز تحریم از پی تحریم برای مردمانی که گرسنه و بیکار هستند برای مردمی که بیچاره و اندوه ناک هستند ...اما در عوض دانشجویی را با چادر زنانه نشان می دهند تا باور کنیم که در این کشور هیچ اتفاقی نیفتاده و فقط عده ای دارند برای تحریم بیشتر ما زحمت می کشند و هم برای آدم کشی – قتل و جنایت ..

 موقعی که با فریاد های زنده بادو مرده باد همهمه ایی بپا می کنیم و کودکان را به شکار نیستی می فرستیم . وقتی که برای تروریست ها ی دنیا  که انها را نمی شناسیم جان فدا می کنیم . وقتی که برای عرق خور های ان سوی دریا ها سفره ی افطاری پهن می کنیم . هنگامی که ثروت همه  ی کودکان سرزمین مان را که مال پدر هیچکس نیست برای کف زدن و هورا کشیدن صرف می نماییم .و وقتی که می خواهیم چادر به سر زنی در انتهای اقیانوس ارام کنیم و  دختران سرزمینمان برای تن فروشی به دبی می روند تا برده ی جنسی شوند . چه باید کرد جز خنده ای توام با گریه ایی جانخراش ...

 

چه باید کرد ؟

چه باید کرد در جهانی با سکوت وجدان

 چه باید کرد هنگامی که برای گفتن جمله ی – ازادی بزرگترین دارایی و ثروت ادم است – دهانت را می بندند و در کوچه ایی تنگ و بن بست خودرو ت را واژگون می سازند و می گویند :

 سبقت و سرعت غیر مجاز

چه باید کرد ؟ هنگامی که به قیمت مرگ کودکان و زنان میلیارد ها دلار صرف ان می شود که خمپاره ایی در صحرایی در اسرائیل منفجر شود و بهانه ای برای مرگ هزاران انسان گردد . چه باید کرد از این طنز تلخ گزنده برادرم . چه باید کرد برادر جان ؟ هنگامی که می کشند بدون ترس در خیابان ، می زنند با باتوم در پیشگاه هزاران دوربین و رسانه و هیچ هراسی نیز از عاطفه و خرد خفته ی جهانی ندارند ...به من بگو چه باید کرد تا چهان بیدار شود و برای شرافت آزادی و زندگی عمل نماید ؟

 

 چه باید کرد برای این طنز تلخ گزنده که تو در کشور و سرزمین خودت غریبی ؟

 چه باید کرد برای همه ی کودکان و انسانهایی که در کشور خود جایی ندار ند ؟ طنز تلخی است این سرنوشت نفرین شده . سرنوشت تلخی است باور کن .

باور کن . غریب بودن در سرزمین مادری . نا اشنا بودن در میان خویشاوندان هم خون . بدهکاری با همه ی ثروت بی انتها ...

نه دیدن غروب و طلوع فقط بخاطر همسو و هم اندیشه  نبودن . بخاطر نکشتن و فریاد نکشیدن بر سر کسی که دوستش داری .  دستور شادمانی کردن در سوگ   جان باخته های مهربانی که انها را روزگاری می شناختی ... طنز تلخی است

 طنز تلخی است این دنیایی که در ان بسر می بریم ، ندا  ( ندا آقا سلطان ) جان باور کن این جا همه چیز طنزی است خفت بار.... وقتی آدم را می گشند و تجاوز می کنند و بر میت جنایت می کنند تازه می گویند آن آدم ما بودیم . الان این ما هستیم که مرده ایم و به ما تجاوز شده . ...

 باور کن                                                                                       

 

لینگستون هیوز

بگذارید این وطن دوباره وطن شود" ترجمه احمد شاملو

 

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی

....
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.
هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم

....

آزاده گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی خواندم هنوز امّا
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن من است.
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد.
آه، آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می باید
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر ...

و بار دیگر وطن را بسازیم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:29 PM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

نگذار رنگ عم بر قفست بنشیند

 

تقدیم با مهر برای تمامی آزادی خواهان کشورم

برای کسانی که با شجاعت و دلاوری شرافت انسان بودن را جشتجو میکنند

 برای نسل دلاور

تقدیم به دوستان محبوبم فرشید- زرتشت - سایرا - مژگان بانو - محسن - افضل - سایه - هادی - ستاره - یلدا - مهدی برزگر - یاس سفید - میثم - مهرداد - ماری - دختر آفتاب و....

 

هرگز از بی کسیِ خویش مرنج

هرگز از دوریِ این راه نگو

و از این تنهایی و از این فاصله هایی که میانِ من و تو روییدست...

بگذار

تاکه پروانه تنهایی از این پنجره آزاد شود

برود

بال خود را بسپارد به نسیم

قاطیِ باد شود

بگذار

کفترِ خوشبختی

روی بامِ نفست بنشیند

و اگرچه دلت آن جا تنگ است

نگذار

رنگ غم بر قفست بنشیند

هر زمانی که دلت تنگِ من است

بهترین شعرِ مرا

قاب کن، پشت نگاهت بگذار

تا که تنهایی ات از دیدنِ آن، جا بخورد

و بداند که دلِ من با توست در همین یک قدمی...

پریناز رئیسی

ارسال شعر از زرتشت عزیزم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:58 PM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

/**/ سکوت آینده ی من نخواهد بود در فردای مشروطیت و استبداد صغیر

دیرگاهی است که در انتظار نغمه ای شاد چشم به در دوخته ام . کودکانه از رسیدن هر قاصدک و خوابی خوش می پندارم که زمین خواهد شکفت و شکوفه ها سر بر خواهند آورد و مرا غرق در شکوفه و احساس ناب یک روز بهاری خواهند کرد ...روز هایی که شاه فقید برای ما یک رویا بود ... روز هایی که بزرگی و قدرت همراه کشور بود ... روز هایی که رضا شاه بزرگ بدون پول نفت و غارت کشور به اندازه ی 100 سال کارکرد و ...باز در اشتیاق مشروطیتی دیگر جان  به لب می خواهم از استبداد صغیر بگذرم .

شاید رضا شاهی پیدا شود بزرگ – نستوه – ملت پرست و توسعه آفرین ... دیرگاهی است که از این همه رنج ، از خبر ها و تحلیل های سیاه جان به لب  شده ام ، روشنایی سپیده گاهی را می طلبم  ، که در آن در میان گلبرگ های نورسته و پیچک های بازیگوش غلت بزنم .

  روزگاری است که برای جرعه ای شادی و نشاط دوست دارم تن را به ساحلی از امواج بکوبم و در خنکای درختی گیلاس در روزی بهاری بیاسایم .

سال ها است که در حسرت ساخت یک خانه ی شنی بر ساحلی خروشان و ابری  بر سر ، در یاد شبی مهتابی و نشسته بر لب جویباری لغزان در میان گلهای وحشی و شکوت وهم آور شب ، جان می سپارم به هر صدایی که مرا به ژرفای جنگل می خواند . روز ها چشم به در داشتن و یا با امید یک پیام زیستن ، سال ها در میان اندوه و شادی در تمنای یک زنگ خوشایند تلفن ، در دغدغه ی یک نامه ی الکترونیکی به انتظا ر نشستن ، عادت شده است  .

هر لحظه بر این باور که به کدام سو خواهم رفت ، شادی و یا اندوه ...

چشم به در یک پیام بودن ، انتظار ناخشنودی و دردی فراگیر در زمانه ای است که هنوز می پندارم ، می توانم با دخترکی بازیگوش لی لی کنان از روی تمامی چهارخانه ها بپرم و آن سوی دیوار خط کشی شده فرود آیم . گویا همه مرا از یاد برده اند ، حتی خدا نیز فراموش کرده که در این سوی کره ی زمین فرزندی ، انسانی ، کودکی ، خردسال مردی اندوهگین کوله بار حسرتش را در کنار خود چیده و در انتظار شیرین یک فریاد خوش است ، فریادی تا برود ، از روی هر جویباری بپرد ؛ سر در گریبان هر مادری بگذارد و عاشقانه در میان گل و بوته ، علف و سبزه به هوا بجهد و بخندد . راستی خنده چه رنگی دارد ؟ خوشبختی چه طعمی دارد ، جنگل چه بویی دارد ؟ کسی هست که برای من ،آب و باران – شکوفه و رویا ی کودکانه ام را تعبیر کند ؟

روز ها را از پی هم در دخمه ای که به آن نام چهار دیواری گذارده اند سپری می کنم ، روز ها – ماهها – سالها و قرنها گویا همچنان می آید و می گذرد ، بی هیچ تغیری در زندگی بی هیچ وزش نسیمی مفرح و شادی بخش ، محبوس اندوه و افسردگی جان  خود هستم و در رویای باز شدن دری رو به دریا در ساحلی از آرامش مطلق و دور از هیاهو و خشم ...روز ها را ثانیه به ثانیه می شمارم .

سالها و قرن ها است که می پندارم که صبح گاهان برای خرید نانی برشته با سنگ هایی به آن چسبیده و تکه ای پنیر تبریزی مالیده بر آن در روی سبزه هایی سرد سحری ، چه طعمی می تواند داشته باشد ؟ هر روز به در چشم آویزان ، هر روز رادیو را باز ، هر لحظه به تلویزیون و گیرنده ی  ماهواره ای چشم دوخته ، در انتظاری که نمی دانم چیست و فقط می پندارم که باید بی گمان خبری خوشایند و خشنود کننده باشد . لحظه ها و لحظه ها همچون قرنی در سیاهچال نومیدی  و نگون بختی دردآور روح و جانم را می فرساید  ، هیچ معبر و گذرگاهی پیدا نمی شود ، باز هم  به روشنایی هر روزنه ای که می تواند راهی کوچک و باریک باشد ، چشم براهیم به بدرقه ی همه ی راه های خیال می فرستم ، اما ، اما ... دیرگاهی است در فراق کلبه ای روبه بادی جان نواز و نسیمی از دریا در شبی مهتابی حسرت خورده و گم کرده راه ، در میان شن های کویر می چرخم و می رقصم با پا هایی آبله زده از خون و تاول و .... مرگی فراروی . هنوز سالها است در آرزوی خانه ای شنی ، در آرزوی ساخت دستی که در میان ماسه ها قلمبه شود و من روی آن ماسه های سرد دریا را بریزم و خانه ای ساخته شود با حیاطی روبه دریا ، درخت ایی پر از پرتقال و نارنج ، روزگارم به تباهی می رود . تباهی درد آرزو ی مرده و هرگز نیامده ، هرگز  هنوز پس از صد و اندی آرزو و خیال ، پس از میلیارد ها رویا و خواب های خوش ، پس از .... تمنای عشق و شادی ، هنوز ویران و تنها در میان غربت تنهایی اسیر مانده ، ماهپاره ای  را انتظار می کشم که مرا به اعماق زیبایی درون فرو کشد ، نیست و نابود خود کند ، تباه و غرق در وی شوم و نفس بر نیاید ، هنوز لانه ای را می جویم ، آشیانه ای بر فراز بلند ترین نقطه ی کوه سفید پوش دشت  و پروازی با بالهای شوق ...

رقص و حرکتی در میانه ، آغازی برای فراز و فرود ، همهمه ای شیرین و داغ ، نشاطی پر از کودکی ، بادبادکی رنگارنگ و....را انتظار می کشم  ، با پا های برهنه بر روی ستیغ کوه ، جایی که خورشید بهاری سربر می آورد ، جایی که همیشه خنده ها به قهقه است . هنوز در پی صد و اندی سال از مشروطیت  ، هنوز در پی صد و سی سال مرگ و در بستر نیستی فرو خفتن ، می جویم تمام کودکی و نشاطی را که از من دزدیدند ، می جویم همه ی اسباب بازی های رنگارنگی را که هرگز به من هدیه ندادند ، می جویم طنین شادی های فرو مانده در لابلای سفره های گرسنگی و اشک را که در میان خشم و غضب به من دادند و من از آن می ترسیدم .  می دانم که خواهد آمد ، روزی با دسته ای از سوسن و زنبق ، خواهد آمد با رویای شادی بخش یک طلوع زیبا ، خواهد آمد با یک فریاد مسرت بخش و دل انگیز ، خواهد آمد و ندا در خواهد داد رو به من ، به تمام کودکان دیروز و امروز که :

آهایی بیایید ، پاشوید و زود بیایید ، باید از این درخت نیم خشکیده با لا رویم و در اوج آن در نوک قله  ، آشیانه ای را برای پرستو هایی که از شما دزدیدند ،برای  چلچله هایی که صدایشان را از شما دریغ کردند ،  برای رویا های داشتن غازی بازیگوش را در میان مرغابی های وحشی که به شما ندادند ، بنا کنیم . می دانم که کسی خواهد آمد . می دانم ، رقصی شادی بخش و نشاط آور ما را خواهد پوشاند ، وقتی که مهتاب آغاز کند جنبش روشنایی و فرو افشانی نور خود را به تمامی دشت ، وقتی که فریاد و شاد کودکانه همه ی شهر را فرا بگیرد و زندگی به نام خود پایکوبی مستانه اش را  در محوطه ی تاریخی  دل های بازسازی شده ، دوباره از سر گیرد .

سال ها است ، قرن ها است ، هزاران قرن است که ما پژمرده ی فرو پاشی کودکی های گم شده مان در اعماق این هیاهوی ویرانگریم ، و باز انتظار می کشیم رویا ها و خواب های آرزو شده را در میان تاک ها و زنجیره های به هم پیوسته ی هر تاک به عشق سرکش ، دریغ شده و ...

دیگر از هر چه سیاهی ، از هر چه زغال ، از هر چه خار ، از هر چه مرگ ، از هر چه ترور ، از هر چه که به نام عدالت و آزادی زندگی بشریت را برباد می دهد بیزار و خسته ام ، دلم و تمام قلبم سپیدی گل های جهان را آرزو می کند ، سپید ی بانو های فرشته سان زندگی را ، سپیدی کودکی های پر از نشاط و غوغا را ، دلم می خواهد پر کشیدن و پرواز دسته جمعی سار ها و کبوتر ها را در روی بام های بلند و بقبقوی کبوتر های مست را در بهاری سرکش و ... بیزارم از یاد آوری دیگر بار پلیدی ها و کژتابی هایی که زندگی را به نام ایمان و خدا ، باور و تهاجم فرهنگی و ....تلخ و اندوه بار می کنند ، بیزارم از سکوت درد ناکی که نام آن را مصلحت اندیشی می گذارند و برای آن محمل و فرجام می سازند  ، بیزارم و بیزارم و بیزارم از این همه درد و دوباره باز تعریف آنها و ستم هایی که به نام انسانیت بر جان انسان روا می دارند .

بیزارم از این رمه ی رمیده از ترس  و ورشکسته که چوپانان آن را رها کرده در میان پرتگاه ها به هر سو با ترس و وحشت پیش می دوند ، دیگر آرزو و تدبیر ، لایه ای از ذهنیت آشفته ای شده  ای است ،  که مرا همچو یک کودتا چی برعلیه خودم در جنگی مقدس بر علیه فاحشگی مقدس تنم ،  پیش می راند و من در این هیاهوی سرشار زندگی بیزار و خسته از تباهی زندگی و شرافت را جستجو می کنم ، اگر چه در خواب و رویا ، اگر چه در میان تندیس های پوشیده از قلمه های امید و آرزو ...سکوت آینده ی من نیست ، هرگز ، هرگز سکوت آینده ی تاریک و سرنوشت محتوم من نخواهد بود ، هرگز ...      

/*]]-->
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:10 PM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

تصادف خودرو- فرسایش استحکامات انسانی  و استکبار جهانی

( به زودی سلسله داستان های من و زندگی در این وبلاگ آغاز خواهد گردید )

در حالی که برای کسانی که روزی  بر حسب اتفاق و یا حتی به عمد در تظاهرات پس از انتخابات شرکت کرده بودند زندان های  حکم های سنگین زندان های طولانی صادر می گردد .

 در شرایطی که وبلاگ نویس و روز نامه نگارهایی که تمامی جرم آنها بیان دل نوشته ها و اطلاعاتی از جامعه و زندگی بوده و در محبس های دشوار بسر می برند .

و در هنگامی که نیرو های ویژه و یگان های ضد شورش و سپاه و بسیج برای هر گونه عملیاتی علیه نیرو های سیاسی بر سر هر کوی و برزن با باتوم و اسلحه حاضر می باشند .

 در آن سوی شهر ، تجاوز ، سرقت ، آدم کشی ، تصادف به عمد ، مردم آزاری ، کلاهبرداری و ... گویا قانون نانوشته ای شده است که مدیریت اجتماعی و نیرو های انتظامی و محافظ جامعه به آنها ارتباطی ندارند . شگفتی در آن جا است که با کمال حیرت در هر حالی که در کوچه پس کوچه های شهر به دنبال کسانی که لباس های سبز می پوشند و یا مچ بند های سبز در دست دارند با خودرو و موتور و نفربر زرهی هجوم می برند ، در همان حال در روبروی کلانتری خودرو دزدیده می شود بی آن که کسی بخواهد نسبت به آن احساس مسولیت نماید .

 این گوشه ای از فاجعه ی است که این روز ها در سطح شهر ها مشهود است . امروز در دادگاه با مورد بسیار جالبی مواجه  گردیدم و آن دزدیدن خودرو سواری از پارکینگ نیروی انتظامی بود . هنوز از شوک آن رهایی نیافته بودم که خانمی گریان به دادگاه مراجعه کرد تا حکمی دریافت نماید برای ارجاع پرونده ی دزدی خودرویش از پارکینگ حرم مطهر امام رضا ( ع) ...و زنی دیگر با صورتی کبود و لباس های پاره نشان از خشونتی بی رحمانه داشت که روز ها در دادگاه معطل ایستاده بود .

این تنها بخشی از اتفاقاتی بود که فقط در بخش سرقت در امروز انجام شده بود . تعداد جرائیم تجاوز به عنف ، تخریب اموال ، مزاحمت برای نوامیس ، ...فاجعه ای بی نهایت را نشان می داد که چنان دردآور بود که معضل خودم را از یاد بردم ...

با این حال در شرایطی که برای ضرب و جرح عمدی – چاقو کشی – شرب خمر – تجاوز به عنف و ... مدت ها آدم ها سرگردان می باشند . حدیث تصادف خودرو من تبدیل به معضلی راهبردی – استراتژیک گردیده است .

 چرا که قاضی محترم از آن جا که کلانتری شماره خودرو – آدرس و... راننده ی خاطی را ثبت نکرده ، دستور داده است که خود من برای یافتن آدرس وی اقدام کنم ...از آن سوی قاضی که گویا ارتباطی پنهانی با تمامی متهمان و سابقه داران دارد ... از طریق واسطه ای اطلاع داده که می توان پرونده ی شما را به سرعت مورد بررسی قرار داد مشروط بر آن که ملاحظات خاصی ( یعنی رشوه های کلانی ) پرداخت شود . از دیگر سوی زمان دادرسی برای پرونده پس از جلسه ی نخستی که بدون متهم برگزار گردید برای 4 ماه دیگر تعین شد و قاضی بزرگوار فرمودند در صورتی که این بار نیز متهم در دادگاه حاضر نشود باید خودتان نسبت به آوردن و جلب نظر متهم در حضور در محکمه اقدام نمائید .

به دیگر سخن نیروی انتظامی و تمامی حافظان امنیت و قانون گویا فقط برای یک کار حقوق و دستمزد می گیرند و آن ، پیچاندن – معطل نمودن – بیراه بردن – و گاهی هم مخالفان رژیم را سرکوب نمودن می باشد .

 قاضی های محترم نیز با تخصیص ماه ها نوبت برای اعاده ی  حق و حقوق ، به نظر می رسد که در پیچ و تاب بازی با زمان درگیر بوده و برای بیچاره کردن آدم های مظلوم ، خانم های کتک خورده ، جوانان چاقو خورده ، مال باختگان ،کسانی که دزد ها برایشان زندگی را جهنم کرده اند ، کسانی که همسر – خواهر – مادر و دختر هایشان مورد تجاوز قرار گرفته همگی در صف های طولانی مدت باید برای کسب تمایلات و اراده ی قاضی هایی که میل به بازی دارند در انتظار بمانند .

عدالت علی وار ، عدالت علوی و رعایت حقوق شرعی و دینی چنین به نظر می رسد که در کلانترها و دادگاه ها فقط ملعبه ای بی ارزش و غیر قابل تصور است .

 این در حالی است که برای کسانی که به اراده یا حتی بدون اراده و بر حسب اتفاق در کنار مردم معترض به انتخابات بوده اند حبس های طولانی مدت ، اعدام و ... در نظر گرفته می شود . همچنان که نیروی انتظامی با قدرت تمام برای زدن زن ها ، جوانان ، کهن سالان باتوم ها و سلاح هایشان برنده و قاطعانه عمل می کند . اما  برای رفع ناهنجار های اجتماعی هیچ منبع و مقام امنیتی – نظامی – انتظامی – قانونی عملی انجام نمی دهد .

از  این روی ، با توجه به نقش و رفتار های متناقض و متفاوت نیروی انتظامی ، بسیج و ... قوه ی قضائیه با قانون شکن های و کسانی که بر خلاف اراده و خواست بشری و انسانی مرتکب جنایت می شوند و شدت عمل آنها در برابر نیرو های سیاسی و معترض به نظر می رسد اکنون جامعه به حال خود رها شده ا ست و تمامی قدرت و حوزه ی توجه مدیریت اجتماعی و نظامی به بقای خود معطوف گردیده است .

 در واقع چنین مشهود است که قوای کنترل کننده ی جامعه ( نیروی انتظامی – قوه ی قضائیه و...) برای گسترش بحران ها و تدوام نا امنی و شیوع وحشت در جامعه دست جنایت کاران را در ارتکاب جنایت علیه انسانیت در گستره ی اجتماعی آزاد گذاشته اند . چگونه می توان باور کرد که مردان  تجاوزکار ، دز  د ها ، آدم کش ها  ، راننده ای متخلف و آدم کش در جامعه رها باشند و زندگی

انسانها را با مخاطره مواجه سازند و در آن سوی نخبگان ، اندیشمندان و شخصیت های علمی و ادبی کشور به سبب اعتراض به انتخابات در زندان های مصیبت بار و در پای طناب دار ایستاده باشند ؟

 واقعا مدیریت اجتماعی از این رفتار وحشت آفرین و اختلال زای اجتماعی چه هدفی را دنبال می کند ؟

شاید اگر تصادف خودرو من نبود هرگز نمی توانستم ژرفای فاجعه ای را که در جریان است ببینم . فاجعه ای که در آن هر روز بیش از هزار نفر از صبح تا پایان وقت اداری  سرگردان و خسته از این طرف به ان طرف می دوند و برای یک کپی باید 4 طبقه را بدوند ....و باز فردا با همان چهره ها و عده ی دیگری مازاد بر آن مواجه می گردی که از شدت استیصال و بیچاره گی در حال گریه و نفرین و ... می باشند .

 این بخشی از مصیبت مدیریتی در این کشور است . بخش پنهان آن در جایی است که در حالی که بیش از 20 میلیون جوان زیر 30 سال بیکار بوده و بیشتر از 50 درصد فارغ التحیلان دانشگاه هیچ راه حلی برای امرار معاش ندارند . مدیریت با جذب و بکار گیری عده ای خاص 3- 4 شیفت به آنها کار ارجاع می دهد .

 حقیقتی که هرگز نمی توان آن را درک کرد که چرا باید در آموزش و پرورش با مازاد نیروی آموزشی ، عده ای در 3 شیفت کارکنند ، مدیریت دبیرستان صبح – معاونت دبیرستان دخترانه عصر – آموزش در کلاس های بزرگسالان ... و به همین ترتیب در دادگاه بیش از نیمی از کارمندان در دو شیفت مشغول به کار می باشند و در عین حال با وکلا و عریضه نویسان جلو دادگاه در ارتباط مشارکتی بوده و ...

با این حال در چنین روندی که سازمان شفافیت جهانی رتبه ی فساد ایران را با 40 رتبه افزایش فساد به 168 کشور فاسد جهان رسانده و فقط 4 کشور از ایران فاسد تر می باشند در ساختار اداری – مدیریتی ، شگفتی در آن است که چنین ساختاری سیاسی – اجتماعی با لجبازی و عنادی بدون درک منافع ملی اعلام کرده که 10 سایت دیگر اتمی و غنی سازی تاسیس خواهد کرد .

 تا کنون از محل تحریم های بین المللی مردم و جامعه در بی نهایت فقر – بیکاری و اضطراب غرق شده اند و حال با چنین تصمیمی که نشان از عدم کفایت و درک مناسبات جهانی دارد گویا حاکمیت می کوشد بقایای زندگی در ایران را به خاکستر تبدیل نماید .

 اما این سوال در این فرآیند ویران سازی کشور توسط مدیریت مطرح است و آن این که :

1-      1- اگر هدف از این ناامنی – فقر – بیکار – اضطراب و تحریم های منجر به نابودی زندگی مردم فرسایش و نابود سازی مخالفان حکومتی است ، روند مذکور بجای فرسایش مخالفان و از میان بردن آنها موجب خشم و خشونت گسترده تر بر علیه حاکمیت گردیده و مجموعه ی جمعیتی که بی طرفی را لحاظ می کردند با گسترش فقر و نا امنی – اضطراب و نابسامانی آنها نیز به صف مخالفان خواهند پیوست .


2-      2- اگر هدف از این مجموعه اعمال آن است که ایران وارد در نبردی مهلک با غرب گردد و یا منطقه ی ژئواستراتزیک خاورمیانه را با بحران در انرژی مواجه سازد و به رویارویی مستقیم با کشور های غربی و اسرائیل بپردازد . این پروسه به لحاظ آن که جمهوری اسلامی فاقد تکنولوژی های نظامی و مدرن بوده و تمام قدرت نظامی کشور بر پایه ی نیروی انسانی با شهامت و بی باک آن استوار است . روند رو به رشد نارضایتی بر آمده از بیکاری – فقر – تبعیض – تضاد طبقاتی – و...شالوده ی استحکامات انسانی را از میان برده و دیگر کسی قادر و مایل به نبردی برای گسترش بیچاره گی خود نخواهد بود . پرواضح است که جنگ های متکی به نیروی انسانی الزاما باید با مشروعیت و مقبولیت سیاسی دولت و حاکمیت همراه بوده و از ایمانی بی نهایت در میان مردم برخوردار باشد . از این روی چگونه می توان انتظار داشت که در نبرد ی با غرب با فقدان تکنولوژی و عدم همراهی مردم بتوان موفقیتی را کسب کرد ؟


3-      چنین به نظر می رسد که مجموعه مشاوران و طراحان دست اندکار مدیریت کشور بجای نشان دادن راهکار های شایسته و اصولی درصدد اغوای مدیران  و ویران سازی کشور و به تبع آن مدیریت سیاسی جمهوری اسلامی می باشند .

4-       روندی که اگر به هر دلیل  تدوام یابد ضمن فرسودگی ملاحظات و توان های انسانی – ویرانی هنجارهای اخلاقی و انهدام ساختار سیاسی جمهوری اسلامی را در پی خواهد داشت . بی گمان اینک مسائله ی ناامنی و فقدان امنیت قضایی در دادگاه ها و گسترش ناهنجار یهای اجتماعی – سیاسی به سبب افزایش فقر و بیکاری منفذ هولناکی است که مدیریت را بسوی انهدام و خودکشی خود پیش می برد .حال سوال اساسی آن است که چرا دولت و ساختار سیاسی بجای درگیری با جهان – گسترش ناامنی و عدم مقابله با شرارت های غیر انسانی – نقض حقوق شهروندی – عدم اجرای عدالت و...بر میزان بیکاری افزوده و در عمل گذرگاه های فساد و بحران را گشاده تر می سازند ؟ آیا در چنین زمانی نباید دولت و حاکمیت در راستای ایجاد کار و بهبود معیشت و زندگی شهروندان اقدام نماید  ؟ چرا حاکمیت به پروژه ها و طرح های کار آفرینی و ایجاد اشتغال توجه نداشته و در عوض در راستای محرومیت های بیشتر شهروندان با افزایش تعارضاتش با غرب پیش می رود ؟ و در انتها این چگونه عدالتی اسلامی – دینی است که مظلوم باید مصیبت های بسیاری را تحمل کند و با سردرگمی و بازی های بوروکراتیک و بیخودی معطل گردد؟ کجای این عدالت دینی است ، هنگامی که ظالم – دزد – آدم کش ... رها می گردد و زیان دیده ها باید هزاران بار از پلکان دادگاه بالا رفته و به هر اتاقی سرزده و منت هر بی سروپایی را تحمل نمایند ؟ کاش بجای جمهوری اسلامی نام این حاکمیت  .....

\\

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:36 PM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

گریه کن سرزمین مادری برای رفتن تمامی ارزش ها و خصلت های ارزشمندت

شعر بازگشت: اثر محمد كاظم كاظمي

تقدیم به شهدای دلاور آزادی و شرافت دمکراسی ایران

 غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

 

***

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

 

***

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

 

***

چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌

مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌

 

***

شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی

تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

 

***

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بته مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلك فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 7:19 PM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

تصادف معنای مرگ بر استکبار جهانی در زمانی که ورشکست می شوی

/**//**/ مثنوی معنوی تصادف  خودروبا بیگناهی  و دسیسه های استکبار جهانیدر کشور مندلی خرشناس

یکی از دوستان نازنین برای من در بخش خصوصی وبلاگم نوشته (  لطفا مواظب خودت باش) من خیلی متشکرم که  من را وادار به تفکر در مورد زندگی و مرگم نموده است . اگر چه اکنون اره به ... در انتظار اعدام بسر می برم اما سپاس گذارم بخاطر این یادآوری مهربانانه ....  اما بعد از تفکر بسیار به این نتیجه رسیدم که زندگی چه معنایی دارد . گویا دیگر بار داستان عضنفر برای من در حال تکرار است .

{ به غضنفر گفتند : پدرت مرد . غضنفر زد توی سرش و از ساختمان 20 طبقه ای که در آن کار می کرد خود را به پائین پرتاب کرد . و فریاد زد پس از مرگ پدرم زندگی برای من چه ارزشی دارد . اما به طبقه ی 18 که رسید به خودش گفت : پدر من که در خردسالی ام فوت شده ...لحظات به تندی می گذشت به طبقه ی 16 که رسید به خودش گفت : من که سرراهی بودم ....به طبقه ی 10 که رسید از خودش پرسید آیا اگر پدر آدم بمیرد او هم باید خودکشی کند ... به نزدی زمین که رسید به خودش گفت اصلا این غضنفر کی هست . اسم من که عبدالله است ....} حالا این زندگی و حیات پر بار من شده است .

روزی (13 - 12 روز پیش ) در کنار خیابانی ایستادم تا لحظه ای برای کاری بانکی – دور از جان شما برای پرداخت قسط خانه ای که به فروش نمی رود و حکم توقیف آن از طرف بانک صادر شده – بیرون بروم .  نه در پارک دوبله بودم و نه در جایی نامناسب . خیابانی خلوت و بسیار بزرگ و سکوتی مرگبار از آدم هایی که با اخم به بانک  می رفتند و با گریه خارج می شدند درست مثل خود من  یا بدتر ...همه دست هایشان پشت سرشان بود و من نمی دانستم چرا ...گرفته اند . مسئله ای که بعد ها آن را درک کردم ، حیف که دیر بود و... هنوز در اندیشه ی خروج از خودرو  بودم که که گویا قیامت برپا شده . خودرو مثل اجل معلق به آسمان بالا رفت . به خودرو جلویی که 100 متر فاصله داشت برخورد کرد و آن هم به خودرویی دیگر ... شیشه ها می ریخت . و من همچو کودکی اسیر دست حادثه ای مهیب نمی دانستم چگونه باید اشهدم را بخوانم . با خودم گفتم . خدا خودش می داند که من پسر خوبی بوده ام و خیلی از کار های بد را در خردسالی و بزرگ سالی انجام نداده ام . زبانی و قلمی گزنده و مصیبت بار دارم که آن هم جزای خیرش را دیده ام و سالها است در مزدوری قلم کولی وار از این جای به آن محله می روم و در انتها هم هیچ نشدم و نخواهم شد . لذا اشهدم را نخواندم و خواستم در آخرین لحظه ی زندگی ام باز هم لجبازی با خودم داشته باشم تا یک راست به جهنم بروم . بهشت ایران اسلامی دلم را خیلی زده بود . شیرینی اش بیش از حد و اندازه بود لذا هوس جهنم کردم . پرواضح است که سالها به امید آن بودم که روزی به مبحس و زندان روانه شوم و طعم خوش مهربانی را به چشم ای دریغ که آن نیز حاصل نشد ... به هروی ، خدا نخواست که در قیامتی که به پا شده بود از بهشت نجات یابم . این جا هم خدا پارتی بازی کرد و باز مرا سرگشته و آواره در بهشت تنها گذاشت . چشم شما روز بد نبیند . با دنده ای شکسته ، سری بخیه خورده ، تنی آش و لاش ، ران های تکه و پاره ....به خودرو نازنیم نگاه کردم . چیزی  دیگر وجود نداشت . آخرین امیدی که باید با آن می شد رفت برای مسافرکشی و با کتاب های نوشته شده و مقالات آبکی زیر مسافران گرامی را پاک کرد ... این امید هم از دست رفت تا بهشت جای مطبوع تری باشد . من را با سلام و صلوات راهی بیمارستان کردند و در آنجا راننده ی خاطی آمد با مظلومیتی بیش از امام حسین ( ع) و من که تبعه ی کشور مندلی خرشناس بودم به رسم سابق و کهن با گوشه ی چشم پر اب جوانک دور از جان همه ... شدم و رضایت دادم که آزاد شود . آزاد که شد بلافاصله به دوستش گفت : عجب حالی کردم زدم به مزدای سواری و دهانش را سرویس کردم و آن موقع بود که دانستم آن مندلی خرشناس خدابیامرز چه ارثی برای من گذاشته ...

خلاصه روز اول رفتم به کلانتری و شادمان از آن که حداقل هزینه ی های خودرو و ضایعه ی درگذشت خری بزرگ را خواهند پرداخت ...خوش بینی و مثبت اندیشی هیچ گاه فراموش نشد ، لذا پی در پی به تمامی عیادت کننده گان خرد و ریز انرژی مثبت می دادم و امید ... روز تمام شد و مقرر گردید که فردا به کلانتری برویم برای بازجویی ، فردا ساعت 6 صبح با خودرو دربست به آن بیابان کنار شهر رفتم . خوشبختانه رئیس کلانتری فرمود که شیفت افسر مربوطه نیست و شما باید فردا شب بیایید ... باز هم خدا پدر مندلی خرشناس را بیامرزد که ما را به راه راست هدایت کرد ...

فرداشب به کلانتری رفتم . بی حرف روانه ی بازداشتگاهم کردند بی آن که کسی از من بپرسد شاکی کیست و محکوم کدام است . نزدیک صبح افسر گشتی با توجه به خرناس ها و آه های طولانی و کش دار من آزادم کرد و باز جویی نمود و گفت برو برای فرداشب همین موقع بیا برای ارسال پرونده به پلیس راهنمایی و رانندگی ... خدابیامرزد مندلی خرشناس را که به من آموخته بود مثبت فکر کنم .

سحرگاه که به منزل رسیدم برای خانواده 8 جلد کتاب خدا – 12 جلد انجیل – 17 عدد تورات – 121 جان آدمیزاد را سوگند خوردم که در کار خلاف نبودم و به اشتباه در بازداشتگاه اقامت داشتم . و دور از جان شما در پی زن و دختر مردم و شرارت و ... بماند .

البته باور نمی کردند تا آن که به جان دکتر افضل قسم خوردم که واقعا در زندان بوده ام ...خلاصه فرداشب ساعت 9 شب باز به کلانتری رفتم .

افسر کشیک مهربانی کرد و گفت : احمق حالا چه وقت آمدن است برو فردا به پاسگاه پلیس راهنمایی و رانندگی ...دیگر اینجا نبینمت .

هر چه گفتم آقا دمکرات باش ، آزاده باش ، مودب باش ، من لیبرال هستم ، فمنیست هستم ، اصولا مخالف آپارتاید هستم و ... چند جلد کتاب مزخرف نوشته و طراح هستم . تو گویی ماشا... بود و من شوهر مادرش که مرا به باد دشنام گرفت و من بیچاره بدون لنگه کفش از ترس تا خانه یک سر دویدم ...

فردا سفر به پاسگاه راهنمایی و رانندگی آغاز شد .

خداپدرش را بیامرزد مودبانه گفت : آقا جان شهر هرت که نیست برو تا من کروکی را بکشم پس فردا بیا کروکی ات را بگیر ...

خوشحال شدم و کلی ذوق مرگی من را فرا گرفت از این همه محبت . خلاصه دو روز بعد تشریف بردیم به پاسگاه ، راننده ی مظلوم و امام حسین روز اول و شمر ساعتی بعد با سرهنگی ملبس به لباس سبز آمد و ...ا

فسر کشیک پس از کلی تعارف و محبت و خوردن بستنی و چای و آب میوه کروکی را تقدیم آنها کرد و با تشر به من گفت : آقا چرا مزاحم می شوی ...برو به دادگاه ...  با لب تشنه و کلی خوشحالی به خانه برگشتم و دوش گرفته برای فردا آماده ی دادگاه شدم .

چشمتان روز بد نبیند . از ساعت 7 صبح ما را همچون گله ای اسیر به صف کردند .

سربازی آمد و از ما سان دید . لحظه ای بعد گروهبانی با پروند ها آمد و ما را به رژه برد و تهدید کرد که اگر در صف درست قرار نگیریم پرونده را پاره خواهد کرد و هر که بخواهد ...زیادی بخورد مادرش را ...شکر خدا ما بچه های خوبی بودیم . نه چیز زیادی خوردیم ... نه مادرمان را در حضور پدرو نوه هایش عروس کردیم ...

خوبی ما به همین کار های زیبا است . خدابیامرزد مندلی خرشناس را که این درس های زیبا را به ما یاد داد ... خلاصه آن روز ساعت 2 شد و مقرر گردی که فردا طلوع خورشید در سالن باشیم تا باز مراسم سان و رژه برگزار گردد و سپس به دادگاه برویم . ساعت های 1 بود که به شعبه ی 216 حل اختلاف معرفی شدیم .

وکیل مادر مرده ای  که در آنجا از دست قاضی کتک خورده بود و گریه می کرد و خواهرش را برادر قاضی و حاکم شرع صیغه کرده بودند ....تازه در آنجا در میان هق هق گریه گفت که این شورای حل اختلاف جایگاه حقوقی ندارد و باید شکایت دیگری بنمایید ... فردای آن روز باز ( حساب روز و شب از دستم رفته ببخشید ) به شعبه ی شورای حل اختلاف رفتم . خدا را شکر که عدالت علی وار ما را فرا گرفت و من را به کارشناس رسمی دادگستری ارجاع دادند .

طفلک این قدر پسر نازنینی بود که همچون آدمی را من در طول زندگی ام ندیده ام . چرا که:

  اولا - سوار پیکان تاکسی تلفنی نشد و گفت برو پژو برای من بیاور تا بیایم کارشناسی .

ثانیا-  چون همسرش در دادگاه کار می کرد 30 هزار تومان حق الزحمه ی دادگاه و 80 هزار تومان حق قدم دریافت کرد. 

ثالثا-  به من یاد داد که باید آدم عادل باشد و نان حلال بخورد و این جور تصادفات از آن است که لقمه ی حرام خورده ام ...

من که خیلی از ایشان تشکر و قدردانی کردم . ... 2 روز بعد رفتیم به بیمه .. ، به فضل الهی کارشناس برای دیدن خودرو اسقاطی و مستهلک بنده به محل نیامد و مرا مجبور کرد با دادن 100 هزار تومان با چرثقیل خودرو را به بیمه ببرم .

آدم های نازنینی این طوری کم پیدا می شوند . خدا را شکر کردم و 80 بار آن روز سجده ی شکر بجا آوردم که عدالت کامل در حال اجرا بود ...در عین حال، بحمدالله خودرو مقصر بیمه نداشت اما یک سرهنگ سپاه پارتی داشت که این باز خودش جای شکر داشت . چون بیمه  مجبور شد 200 هزار تومان از 8 میلیون خسارتی را که کارشناس دادگستری برای خودرو من اعلام کرده بود بپردازد .

خدا پدرشان را بیامرزد . .. خلاصه با گرفتن 200 هزار تومان از خسارت تازه به این نتیجه ی مهم  دادگاه رسید که باید من وکیل بگیرم و این مشکل انشاالله تا 3 سال آینده حل خواهد شد .

البته مسول پرونده که همیشه نان حلال سر سفره ی زن و بچه اش برده بود دوستانه توصیه کرد که تا دوسال آینده ممکن است دستت به مقصربرسد و در صورتی که بتوانی مقصر را پیدا کنی. و او قسط بندی نکند و ....انشالله در دنیای دیگر به خسارتت خواهی رسید .


 ( این قدر این نیروی انتظامی زحمت کش و متخصص است . این قدر آدم های جالب و با حالی هستند که نه نمره ی خودرو مقصر را برداشته بودند و نه از وی آدرسی داشتند .البته حق با آنها بود که من را دعوا کردند که چرا تو احمق شماره ی خودرو را برنداشته ای وقتی به آنها گفتم دنده ام و سرم شکسته و...گفتند کشته که نشدی بودی خبر مرگت می مردی شماره ماشین را برداری .  ( فهمیدم حق با آنها بود ) ... بعد هم راهنمایی کردند و فرمودند : خودت دلت به حال خودت نمی سوزد ما باید برای تو زحمت بکشیم ... خدا خیرشان دهد راست می گفتند )

خلاصه ( این قدر خلاصه شد و نوشتم خلاصه که خلاص شدم ) اکنون پس از 12 روز به این نتیجه ی مهم دست یافتم که :


1-      نیروی انتظامی آدم های زحمت کش و مهمی هستند

2-      دادگستری جمهوری اسلامی واقعا خیلی پایبند عدالت و احقاق حق است

3-       نباید خودرو خود را در شهر و در محیط امن پارک کنی ( چون هم چپه ات خواهند کرد و هم زندانی خواهی شد  )

4-       مقصر کسی است که بیگناه باشد

5-      هر احمقی که از مندلی خرشناس تبعیت نکند باید این بلا ها سرش بیایید .

با این حال آن چه که جای بسیار امیدواری است آن است که حالا پس از گذشت این همه زمان و مصیبت تازه فهمیدم که دنیا دست کیست .  تمامی دوستان و اقوامی که شرح تصادف را شنیده بودند به فضل الهی گریختند . یعنی تقریبا الان در حالت خلا بسر برده و تمامی دوستانم بخاطر آن که مبادا کمکی انجام دهند در حال گریز هستند .

فقط یکی از نزدیکانم  ( دکتر افضل ) با قسم و آیه شماره حساب من را گرفت ... لذا اکنون به این نتیجه ی مهم رسیدم :

اگر می خواهید تنها بمانید و از شر مزاحمت های بعضی از خویشاوندان و دوستان رهایی یابید ، استدعا دارم تصادف کرده و به آنها اطلاع دهید و اعلان نمایید که کمبود پول هم دارید . همه ی بندگان خدا می گریزند و البته آنهایی هم که به دام بیفتند و مجبور به شنیدن خبر تصادف شوند در همان روز کر و کور و لال شده و سکته ی ناقص همراه با بواسیر حاد و ایپیدمی خواهند گرفت و محتمل است که در همان لحظه سرطان روده ی بزرگ هم بگیرند ...و هرگز پیدا نخواهند شد .

نتایج مهم تصادف با بیگناهی از منظر های مختلف : 


 نتیجه ی سیاسی : تصادف موجب می شود تا معلوم شود ما در چه کشور پیشرفته و توسعه یافته ای زندگی می کنیم .

نتیجه ی استراتژیک : تصادف مشخص می کند که عدالت عدل علی ( ع) چقدر خوب است که اکنون در حال اجرا در جمهوری اسلامی است .

  نتیجه ی اجتماعی : تصادف موجب تنهایی آدم ها شده و اگر متاهل باشید سبب می گردد همسرتان طلاق گرفته و به خانه ی پدرش برود و اگر با خانواده ی پدری زندگی می کنید موجب می شود پدر و مادرتان شما را اق کنند . لذا به تمام کسانی که ( به ویژه خان های محترم که حق طلاق ندارند ) توصیه می شود در اسرع وقت برای خلاصی از دست شوهرانشان خودور خریده و تصادفی کنند که بیگناه باشند .

نتیجه ی اخلاقی : تصادف سبب می شود که تمامی خیرین – دوستان همیشه همراه – بزرگان بخشش و همکاری – رفقای فابریک و اصلی همه و همه بگریزند آنچنان که برادران سبز از چنگ برادران بسیجی فرار می کنند .

 نتیجه ی راهبردی : تصادف موجب می گردد ضمن درک عدالت واقعی در جمهوری اسلامی ، بفهمیم که چرا تمام دنیا در حال انحطاط اخلاقی است و ما این همه توسعه ی شکوهمند ارزشی داریم . برادران قاضی و زحمت کشان جان برکف نیروی انتظامی و پلیس راهنمایی و رانندگی از اجزا مهم این توسعه ی اخلاقی و شرافت انسانی می باشند .

نتیجه ی ژئولتیکی : تصادف موجب می گردد به ماهیت کفر آمیز استکبار جهانی – تحریم های خفت بار نظام مقدس اسلامی – عظمت مدیریت ایران اسلامی – دشمنی استکبار و استعمار و تهاجم فرهنگی و هجمه ی اخلاقی و... پی برده و مشت محکمی به دهان  یاوه گویان مخالف نظام بکوبیم که می گویند نظام قضایی ایران اسلامی مستقل نیست و آدم ها بیهوده و بیگناه در زندان می پوسند

نتیجه ی نتیجه ها : مرگ بر آمریکا – مرگ بر اسرائیل – مرگ بر ضد ولایت فقیه – مرگ بر منافق – مرگ بر...


این ماجرا پایان  ندارد .  

/*]]-->
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:47 PM  توسط محمد رضا پوراحمد  | 

نامه ای به خدا از کشور غارت شده و مردمانی بیچاره

نامه ای برای خدا از کشور غارت شده

خدایا :  دیر زمانی می پنداشتیم که خدا برای تمامی زندگی ما بهانه ای را تنظیم کرده است . نماینده گان تو   شاه شدند و سالها طول کشید تا دیگر نماینده گان شما  از راه رسیدند . شگفت انگیز بود که نماینده گان جدید ت بجای آن که مثل اسلاف خود شراب به نوشند و قمار نمایند راه مسجد و نماز های طولانی مدت را برگزیدند . باورمان برآن شد که بی تردید اینها نماینده گان مطلق خدایند . خدایی که مهربان بود و ما آموخته بودیم بسیار رئوف و بخشنده است ...

خدایا ، اما نماینده گان جدید آمدند بی آن که در میان آنها رافت و محبت به انسانیت جایگاهی داشته باشد . آرام نفوذ کردند و مهیب و خونبار عمل نمودند . شاید زمانی برای زندگی که می توانست ارزشمند و نمادی از بهبود و لذت باشد تقلا می کردیم ، اما پس از استقرار نماینده گان جدید تو  به نام لشکر تو  و نماینده ی خاص تو و ...به روزی نشسته ایم که هر لحظه ی آن آرزوی مرگ می کنیم .

خدا ، اینک آرزوی مرگ داریم چرا که زندگی لذت بخش نیست ، هیچ آرمانی برجای نمانده ، حجم مشکلات آن قدر افزایش یافته است که آدم خواری بی تردید به زودی جای خود را به شفقت انسانی خواهد داد و در آن سوی اعتبار و عظمت دینی را همواره فدای دروغ ساخته اند و دروغ هایی که من نمی دانم چرا به سبب آن ،  آنها را به سنگ تبدیل نمی کنی  . دروغ هایی که زمانی نماد شیطانی بود اینک به وفور و فراوانی یافت می شود . حالا باید به چی دلخوش بود ؟  رتبه ی فساد ایران 4 شماره به آخری است و این یعنی نمایندگان جدید تو  از اراذل و اوباش تمام تاریخ بدتر و کثیف تر هستند . حالا درجه ی فساد بجایی رسیده است که اندک دین میان مردم در حال زوالی ابدی است و آن چه که تمامی بلوک شرق و کمونیست ها نتوانستند در طی 80 سال حکومت انجام دهند این نماینده گان جدید ت در طی 30 سال از آن گذشتند و برای همیشه دین تو را پایمال اهداف و مقاصد خود کردند .

خدا ، شاید از این روی بتوان دوره ی کنونی را سخت ترین و تاریک ترین روزگار کشور غارت شده ی ایران نامید . روزگاری که در آن چنگیز و تیمور لنگ و ...باید برای آموختن درس های خود به آین مدیریت نماینده ی خدا مراجعه کنند ...خدا ببخش اگر نمی توانم از این بدتر بگویم و کفر را شدت ببخشم ...آن قدر عصبانی و خشمگینم که می خواهم تمامی هستی تو را با خودم ویران سازم تا نام و نشانی از تو و من نباشد ...می فهمی خدا ...

خدایا ، حالا ما غارت زده و در انتظار کشته شدن در حال سپری کردن روز های سیاهی هستیم که این نماینده گان جدیدت  برای ما ایجاد کرده اند > حال فقیر – بیکار – مستاصل – نا امید – بحران زده – غرق در تباهی و آواره گی – در انتظار مرگی زود هنگام نشسته ایم و از آن روی اخرین بارقه ها و اندک جرعه های شرافت انسانی در حال فروپاشی و انهدامی مطلق است و این وحشتناک ترین لحظاتی است که ما در این زندان بزرگ غارت شده داریم سپری می کنیم  .

خدایا دیگر هراسناک ایستاده ام تا کی آخرین نور تو در این سرزمین غارت شده نابود می شود و 70 میلیون انسان بیگناه و با گناه به جان هم می افتند .

خدایا نمی دانم اصلا هستی یا نیستی شک من از زمانی افزایش یافته که می بینم در کشور های کافر و بی دین همه شاد و خوشبخت و در کشور نماینده گان تو همه ی نمایندگان تو از روحانی تا ... و از مدیرکل تا چاپلوس های ... نفرت آفرین و بیچاره شده اند ....خدایا ، اگر بودی وضعیت نمی بایست این گونه می شد که آدم ها آرزوی مرگ نمایند و تو در آن سوی کائیانات آرام نشسته باشی ...

خدایا من در هراسم در وحشت آن که در این کشور بی قانون و بی حساب و کتاب روزی دست ها به خون آلوده شود و بساط تو برای همیشه برچیده گردد . خدایا من نمی توانم باور کنم که تو چنین بخواهی و چنین کنی ...اما به من بگو چگونه می توان از این همه مصیبت گریخت ...خدایا اگر تو هستی چگونه می توان به نام تو و با اسم تو دختر ها و پسر های مردم را مورد تجاوز قرار داد و کشت ... چگونه می توان بلایی سر آدم هایی آورد که بخاطر تو  عشق به تو انقلاب کردند و حالا باید در فقر و درد روزگار بگذرانند و مرگ خود را آرزو کنند .

خدایا اگر هستی این آخرین اخطار است باور کن ، آخرین اخطار اگر زود مشکلات را حل نکنی دیگر هیچ باقی نخواهد ماند ...هیچ ...فقر و بیکاری همه را ویران خواهد ساخت و گرو های مسلح خودجوش ناشی از فقر زندگی تمامی انسانها را تباه خواهند ساخت ، خدایا کمک کن تا این مصیبتی را که  به نام تو ایجاد کرده اند بگذرد ...باور کن خدا ما دوست داریم مشروب خوارهای قمارباز باشند ، شاه باشد ، کمونیست ها باشند ، قمارباز ها باشند ، فاحشه ها باشند ولی دیگر کسی نباشد که به نام تو به پسر و دختر مردم تجاوز کند و فقر و ناامیدی و بکاری را گشترش دهد

خدا ، نمی دانم که می شنوی یا نه ؟ اما اکنون به لحظه ای رسیده ایم که اگر تو نخواهی کاری بکنی برای آدم هایی که مرگ را آرزو دارند ..آن وقت دیگر هیچ کاری نمی توان کرد ...

خدا خیلی خسته شده اند ، زندگی مفهومش را از دست داده و حالا روزگاری است که نبرد های مسلحانه امان مردم را خواهد برید و دیگر باگناه و بیگناهی نخواهد ماند ...

خدا تو کجایی ؟

کجا خوابیده ای که بیدار نمی شوی ؟

خدا این ولی فقیه و آنهمه دبدبه و کبکبه ی عدالت و شرافتت کجا است که این قدر فاجعه ببار می آید ؟

خدا ...می خواهم ...کاش آن قدر قدرت داشتم تا یک سیلی ...

هرگز پایانی ندارد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 8:42 PM  توسط محمد رضا پوراحمد  |