/**/ سکوت آینده ی من نخواهد بود در فردای مشروطیت و استبداد صغیر
دیرگاهی است که در انتظار نغمه ای شاد چشم به در دوخته ام . کودکانه از رسیدن هر قاصدک و خوابی خوش می پندارم که زمین خواهد شکفت و شکوفه ها سر بر خواهند آورد و مرا غرق در شکوفه و احساس ناب یک روز بهاری خواهند کرد ...روز هایی که شاه فقید برای ما یک رویا بود ... روز هایی که بزرگی و قدرت همراه کشور بود ... روز هایی که رضا شاه بزرگ بدون پول نفت و غارت کشور به اندازه ی 100 سال کارکرد و ...باز در اشتیاق مشروطیتی دیگر جان به لب می خواهم از استبداد صغیر بگذرم .
شاید رضا شاهی پیدا شود بزرگ – نستوه – ملت پرست و توسعه آفرین ... دیرگاهی است که از این همه رنج ، از خبر ها و تحلیل های سیاه جان به لب شده ام ، روشنایی سپیده گاهی را می طلبم ، که در آن در میان گلبرگ های نورسته و پیچک های بازیگوش غلت بزنم .
روزگاری است که برای جرعه ای شادی و نشاط دوست دارم تن را به ساحلی از امواج بکوبم و در خنکای درختی گیلاس در روزی بهاری بیاسایم .
سال ها است که در حسرت ساخت یک خانه ی شنی بر ساحلی خروشان و ابری بر سر ، در یاد شبی مهتابی و نشسته بر لب جویباری لغزان در میان گلهای وحشی و شکوت وهم آور شب ، جان می سپارم به هر صدایی که مرا به ژرفای جنگل می خواند . روز ها چشم به در داشتن و یا با امید یک پیام زیستن ، سال ها در میان اندوه و شادی در تمنای یک زنگ خوشایند تلفن ، در دغدغه ی یک نامه ی الکترونیکی به انتظا ر نشستن ، عادت شده است .
هر لحظه بر این باور که به کدام سو خواهم رفت ، شادی و یا اندوه ...
چشم به در یک پیام بودن ، انتظار ناخشنودی و دردی فراگیر در زمانه ای است که هنوز می پندارم ، می توانم با دخترکی بازیگوش لی لی کنان از روی تمامی چهارخانه ها بپرم و آن سوی دیوار خط کشی شده فرود آیم . گویا همه مرا از یاد برده اند ، حتی خدا نیز فراموش کرده که در این سوی کره ی زمین فرزندی ، انسانی ، کودکی ، خردسال مردی اندوهگین کوله بار حسرتش را در کنار خود چیده و در انتظار شیرین یک فریاد خوش است ، فریادی تا برود ، از روی هر جویباری بپرد ؛ سر در گریبان هر مادری بگذارد و عاشقانه در میان گل و بوته ، علف و سبزه به هوا بجهد و بخندد . راستی خنده چه رنگی دارد ؟ خوشبختی چه طعمی دارد ، جنگل چه بویی دارد ؟ کسی هست که برای من ،آب و باران – شکوفه و رویا ی کودکانه ام را تعبیر کند ؟
روز ها را از پی هم در دخمه ای که به آن نام چهار دیواری گذارده اند سپری می کنم ، روز ها – ماهها – سالها و قرنها گویا همچنان می آید و می گذرد ، بی هیچ تغیری در زندگی بی هیچ وزش نسیمی مفرح و شادی بخش ، محبوس اندوه و افسردگی جان خود هستم و در رویای باز شدن دری رو به دریا در ساحلی از آرامش مطلق و دور از هیاهو و خشم ...روز ها را ثانیه به ثانیه می شمارم .
سالها و قرن ها است که می پندارم که صبح گاهان برای خرید نانی برشته با سنگ هایی به آن چسبیده و تکه ای پنیر تبریزی مالیده بر آن در روی سبزه هایی سرد سحری ، چه طعمی می تواند داشته باشد ؟ هر روز به در چشم آویزان ، هر روز رادیو را باز ، هر لحظه به تلویزیون و گیرنده ی ماهواره ای چشم دوخته ، در انتظاری که نمی دانم چیست و فقط می پندارم که باید بی گمان خبری خوشایند و خشنود کننده باشد . لحظه ها و لحظه ها همچون قرنی در سیاهچال نومیدی و نگون بختی دردآور روح و جانم را می فرساید ، هیچ معبر و گذرگاهی پیدا نمی شود ، باز هم به روشنایی هر روزنه ای که می تواند راهی کوچک و باریک باشد ، چشم براهیم به بدرقه ی همه ی راه های خیال می فرستم ، اما ، اما ... دیرگاهی است در فراق کلبه ای روبه بادی جان نواز و نسیمی از دریا در شبی مهتابی حسرت خورده و گم کرده راه ، در میان شن های کویر می چرخم و می رقصم با پا هایی آبله زده از خون و تاول و .... مرگی فراروی . هنوز سالها است در آرزوی خانه ای شنی ، در آرزوی ساخت دستی که در میان ماسه ها قلمبه شود و من روی آن ماسه های سرد دریا را بریزم و خانه ای ساخته شود با حیاطی روبه دریا ، درخت ایی پر از پرتقال و نارنج ، روزگارم به تباهی می رود . تباهی درد آرزو ی مرده و هرگز نیامده ، هرگز هنوز پس از صد و اندی آرزو و خیال ، پس از میلیارد ها رویا و خواب های خوش ، پس از .... تمنای عشق و شادی ، هنوز ویران و تنها در میان غربت تنهایی اسیر مانده ، ماهپاره ای را انتظار می کشم که مرا به اعماق زیبایی درون فرو کشد ، نیست و نابود خود کند ، تباه و غرق در وی شوم و نفس بر نیاید ، هنوز لانه ای را می جویم ، آشیانه ای بر فراز بلند ترین نقطه ی کوه سفید پوش دشت و پروازی با بالهای شوق ...
رقص و حرکتی در میانه ، آغازی برای فراز و فرود ، همهمه ای شیرین و داغ ، نشاطی پر از کودکی ، بادبادکی رنگارنگ و....را انتظار می کشم ، با پا های برهنه بر روی ستیغ کوه ، جایی که خورشید بهاری سربر می آورد ، جایی که همیشه خنده ها به قهقه است . هنوز در پی صد و اندی سال از مشروطیت ، هنوز در پی صد و سی سال مرگ و در بستر نیستی فرو خفتن ، می جویم تمام کودکی و نشاطی را که از من دزدیدند ، می جویم همه ی اسباب بازی های رنگارنگی را که هرگز به من هدیه ندادند ، می جویم طنین شادی های فرو مانده در لابلای سفره های گرسنگی و اشک را که در میان خشم و غضب به من دادند و من از آن می ترسیدم . می دانم که خواهد آمد ، روزی با دسته ای از سوسن و زنبق ، خواهد آمد با رویای شادی بخش یک طلوع زیبا ، خواهد آمد با یک فریاد مسرت بخش و دل انگیز ، خواهد آمد و ندا در خواهد داد رو به من ، به تمام کودکان دیروز و امروز که :
آهایی بیایید ، پاشوید و زود بیایید ، باید از این درخت نیم خشکیده با لا رویم و در اوج آن در نوک قله ، آشیانه ای را برای پرستو هایی که از شما دزدیدند ،برای چلچله هایی که صدایشان را از شما دریغ کردند ، برای رویا های داشتن غازی بازیگوش را در میان مرغابی های وحشی که به شما ندادند ، بنا کنیم . می دانم که کسی خواهد آمد . می دانم ، رقصی شادی بخش و نشاط آور ما را خواهد پوشاند ، وقتی که مهتاب آغاز کند جنبش روشنایی و فرو افشانی نور خود را به تمامی دشت ، وقتی که فریاد و شاد کودکانه همه ی شهر را فرا بگیرد و زندگی به نام خود پایکوبی مستانه اش را در محوطه ی تاریخی دل های بازسازی شده ، دوباره از سر گیرد .
سال ها است ، قرن ها است ، هزاران قرن است که ما پژمرده ی فرو پاشی کودکی های گم شده مان در اعماق این هیاهوی ویرانگریم ، و باز انتظار می کشیم رویا ها و خواب های آرزو شده را در میان تاک ها و زنجیره های به هم پیوسته ی هر تاک به عشق سرکش ، دریغ شده و ...
دیگر از هر چه سیاهی ، از هر چه زغال ، از هر چه خار ، از هر چه مرگ ، از هر چه ترور ، از هر چه که به نام عدالت و آزادی زندگی بشریت را برباد می دهد بیزار و خسته ام ، دلم و تمام قلبم سپیدی گل های جهان را آرزو می کند ، سپید ی بانو های فرشته سان زندگی را ، سپیدی کودکی های پر از نشاط و غوغا را ، دلم می خواهد پر کشیدن و پرواز دسته جمعی سار ها و کبوتر ها را در روی بام های بلند و بقبقوی کبوتر های مست را در بهاری سرکش و ... بیزارم از یاد آوری دیگر بار پلیدی ها و کژتابی هایی که زندگی را به نام ایمان و خدا ، باور و تهاجم فرهنگی و ....تلخ و اندوه بار می کنند ، بیزارم از سکوت درد ناکی که نام آن را مصلحت اندیشی می گذارند و برای آن محمل و فرجام می سازند ، بیزارم و بیزارم و بیزارم از این همه درد و دوباره باز تعریف آنها و ستم هایی که به نام انسانیت بر جان انسان روا می دارند .
بیزارم از این رمه ی رمیده از ترس و ورشکسته که چوپانان آن را رها کرده در میان پرتگاه ها به هر سو با ترس و وحشت پیش می دوند ، دیگر آرزو و تدبیر ، لایه ای از ذهنیت آشفته ای شده ای است ، که مرا همچو یک کودتا چی برعلیه خودم در جنگی مقدس بر علیه فاحشگی مقدس تنم ، پیش می راند و من در این هیاهوی سرشار زندگی بیزار و خسته از تباهی زندگی و شرافت را جستجو می کنم ، اگر چه در خواب و رویا ، اگر چه در میان تندیس های پوشیده از قلمه های امید و آرزو ...سکوت آینده ی من نیست ، هرگز ، هرگز سکوت آینده ی تاریک و سرنوشت محتوم من نخواهد بود ، هرگز ...
/*]]-->